کارگاه نادر

نمی‌دانم! شاید شما هم اسم آقای امیرحسین فردی را شنیده باشید!

چند سال پیش که سردبیر مجله رشد نوجوان بودم اتفاق جالبی برایم رخ داد. اگزوز ماشینم اشکال پیدا کرد و زمانی که سراغ یک مکانیک مجرب را گرفتم، دوستان گفتند نادر اگزوزساز کارش خیلی خوب است و با خیال راحت ماشینت را پیش او ببر.

آدرس را گرفتم و پرسان پرسان کارگاه آقا نادر را پیدا کردم، زمانی که به درون مغازه‌اش رفتم مشاهده کردم که دیوارهای مغازه‌اش پر از جملات حکیمانه است و هر فضای خالی که وجود داشت، اعم از روی دیوارها، کارتن‌های خالی و یا فضاهای کوچک و بزرگ دیگر، هر یک با نوشته‌ای قابل‌تأمل و درخور توجه پر شده بود. این نوشته‌ها، گزیده‌هایی جالبی از کتاب‌های مختلف بودند که می‌توان گفت مخاطب با خواندن هر کدام، چند دقیقه‌ای به فکر فرو می‌رفت.

این نوشته‌ها چنان نظرم را جلب کرد که از درودیوار مغازه آقا نادر عکس گرفتم و بعد هم که کار تعمیر اگزوز ماشینم تمام شد، گفتم: آقا نادر! اگر اجازه بدهید می‌خواهم گفت‌و‌گویی با هم داشته باشیم و آن را در مجله رشد جوان چاپ کنیم. او هم خیلی مشتی گفت: مشکلی نداره داداش! شما صاحب اختیارین.

بعد هم گپ و‌گفت کوتاهی با هم داشتیم که حاصل آن و تصاویری که از مغازه او گرفتم، در گزارشی با عنوان کارگاه نادر در مجله رشد جوان چاپ شد و بعد از چاپ مجله، چند نسخه‌ای از آن را برایش بردم.

 

آقا نادر با دیدن مجله خیلی خوشحال شد و صافکارهای همکار و مجاور مغازه‌اش را هم صدا زد و همگی با هم کلی ذوق کردند و با نشان دادن مجله به همدیگر می‌گفتند: بچه‌ها ببینید نادر رفته تو مجله!‌

موقع خداحافظی به نادر گفتم: آقا نادر! ببخشید یک سؤالی از شما دارم!‌ واقعیتش این است که شما هم یک اگزوزساز مثل همه اگزوزسازهای دیگر هستی، اما برایم جالب است که بدانم با داشتن این شغل زمخت، چطوری به کتاب خواندن هم علاقه‌مند هستی و مهم‌تر از آن، حاصل خوانده‌های خودت را این گونه بر در و دیوار مغازه‌ات نقش زده‌ای!‌

آقا نادر مکثی کرد و درحالی‌که انگار خاطره یک اتفاق خوشایند در ذهنش زنده شده باشد، گفت: راستش ما یک همسایه‌ای داشتیم که چند سال پیش به رحمت خدا رفت! او جمعه‌ها ما را برای فوتبال دور هم جمع می‌کرد و بعدش هم برایمان چند تایی قصه می‌خواند و این طوری شد که ما به کتاب خواندن علاقه‌مند شدیم.

با کنجکاوی پرسیدم: ببینم اسم این همسایه فوتبالی و قصه‌گو یادت هست!

گفت: بله! مگر می‌شود یادم رفته باشد! ‌البته عرض کردم که متأسفانه فوت کرده‌اند، ولی اسمشان امیرحسین فردی بود. آقا فردی! خیلی هم مشتی و باحال بود، نمی‌دانم! شاید شما هم اسم آقای امیرحسین فردی را شنیده باشید.

 

به نقل از «حبیب یوسف زاده»

لینک مطلب چاپ شده در مجله رشد جوان:

https://www.roshdmag.ir/Roshdmag_content/media/Magazine2/fa/2014/9/917.pdf

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *